شهر و شهریاران

دریا به من چه میدهد؟

 

در ازای غمهایم

 

- تمام حاصلم از بیست و چند سالگی ام -

 

که به آرامشش می سپارم ...

 

دریا اینجا

 

خدای من می شود!

 

خدایی که حضورش را

 

در لوله آب گرم

 

در هوای سنگینی که فرو می دهم

 

و حتی در غذاهای گرانی که می خرم

 

یادآور می شود ...

 

                                 ( چابهار - ساحل دریای عمان )

 

 

دوستت دارم

 

خیلی دوستت دارم

 

کاش میتوانستم ادعا کنم

 

که بیشتر از آنچه تو دوستم داری

 

میخواهمت

 

اما

 

استقامت بازوان من

 

محبتی که در چشمان تو دیده ام را

 

برابری نمی کند.

 

                                  ( ایرانشهر )

 

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط کرمانج نظرات () |

زندگی  برایم سیگاریست

 

در دستان کسی که از کشیدنش می ترسد

 

سرطان ریه

 

از کار افتادن کبد ...

 

دستانی در امتداد افق

 

سیگاری همچنان روشن

 

   بدون گیراندن حتی،یک پک

 

                           و مردی که سیگاریست...

1389/5/11

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط کرمانج نظرات () |

 

انگور تازه سیاه

 

به دیدنم که می آیی

 

سنگ فرش ِ دل شکسته کوچه مان

 

خاک سیر شده از بلعیدن دوستانِ بی قرارمان

 

خبر آمدنت را می دهند به گوش باد

 

باد اگرچه دروغزن است ، اما...

 

شنیدن موسیقی پیغام صبحگاهش

 

         و لبخند محو این سنگ سیاه

 

            رد می کند ایست های مکرر عزرائیل قصه را       

 

یک دانه قرص ، چپانده ام زیر زبان

 

شاید که چشم های روشن پنجره ی اتاقمان

 

خیس نشوند

 

            زیر فواره ی شاعرانه های سرخ نسلِ ما

 

تقصیر ما نیست که شراب سی ساله ی شما

 

                  مستمان نمی کند و چنین و چنان!    

 

*****

 

به دیدنم اگر آمدی مهربان

 

                           انگور بیاور

 

                                     انگور تازه ی سیاه ...

 

 5 / 5 / 1390 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط کرمانج نظرات () |

 

گلایه من از تو

 

گلایه باغبان پیری را می ماند

 

که نوازش ملایم انگشتان خورشید را

 

                                در زمستانی دهشتناک

 

                                                   غصه می خورد

می ترسم

 

می ترسم این جوانه های محبت

 

   که در این باغ یخ زده با حصار های شیشه ای رویانده ای

 

                                                        در ابتدای بهار جوانی بخشکند

 

و من اما ....

            فصلی بی ثمر  را آغاز کنم ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط کرمانج نظرات () |

بالاخره بعد از کلی خوددرگیری تصمیم گرفتم داستان کوتاهی را که به عنوان تکلیف توی کارگاه استاد میزبان سال گذشته کار کرده بودم، بچسبونم روی دیوار های شهر سیاه.توی یک سال گذشته تغییرات ویرایشی زیادی روی کار انجام داده شده ، اما محوریت داستان ثابت مونده.و حتی کلمات قصاری که گاها آزار دهنده است ، را به دلایل شخصی بدون تغییر وسط داستان رها کردم. خواهش می کنم هر کسی که وقت می ذاره و این پست را می خونه، حتما حتما نظرشو ، هر چند شخصی  و نه فنی ، توی کامنتها بذاره .ممنونم.

راستی تو انتخاب اسمشم کمکم کنید.

 *****

صبح ساعت هفت کاوه به پلیس راه مشهد رسید. آهسته هیوندای ورنا با روشن و خاموش شدن راهنمای سمت راست، کنار جدول توقف کرد. اتوبوس بنز تعاونی 16 ایستاد و بلافاصله یک نفر پایین پرید و فریاد زد: " قوچان - بجنورد" . مسافرین از روی نیمکت بلند شدندو آرام آرام سوار اتوبوس شدند.شاگرد راننده بعد از اینکه وسایل واسباب مسافرین را داخل جعبه بغل گذاشت با صدای بلندتری داد زد:" قوچان - فاروج - شیروان - بجنورد - اسفراین " .تا چشم کار می کرد، مسافری نبود، اتوبوس حرکت کرد.

نیم ساعت گذشت،محمود با پیراهن مشکی رسید. مثل همیشه سلام معنی داری بهم گفتند.

محمود گفت: بقیه بچه ها نیومدن؟

کاوه گفت: الان دیگه میرسن، زنگ زدن گفتن تا 10 دقیقه دیگه خودشون رو میرسونن.

سجاد و مجتبی با هم رسیدند، در حالی که پیراهن های مشکی اتو شده پوشیده بودند.

کاوه گفت : بریم؟

بچه ها پس و پیش گفتند : بریم ، بریم ، بریم.

از شهر که خارج شدند، کاوه FM player   را روشن کرد و یک آهنگ ملایم پخش شد. تا ساعتی چیزی نگفتند، تا اینکه سجاد پرسید: کسی میدونه دقیقا چه اتفاقی افتاده؟

محمود که صندلی جلو نشسته بود، به کاوه نگاه کرد. کاوه از آینه وسط به چشم های مجتبی خیره شد و مجتبی نگاهشو از کاوه برید و به محمود داد.کاوه از یک پراید سبقت گرفت، راهنما زد و آمد لاین وسط، دنده را معکوس کرد، گفت: محمد میگفت، سیمان می برده به یکی از روستا های اطراف، موقع برگشت سرعتش زیاد بوده لابد، سرپیچ از جاده منحرف می شه، بعد خودش از شیشه پرت میشه بیرون.

مکثی کرد و ادامه داد: ماشین چپ میشه روش.

بجنورد که رسیدند، کاوه در حالی که سعی می کرد به چشم های دیگران نگاه نکند گفت: تا من بنزین می زنم یکی بپره یه کم تنقلات بخره بیاره.

بااینکه بجنوردبه اسفراین مسیر پیچ در پیچی بود.سجاد گفت:کاوه فکر کنم دیر شده، یه کم تندتر برو.

کاوه به پدال گاز فشار  بیشتری آورد و دنده را از 4 به 5 بالا برد.سر هر پیچی که می رسیدند، همه به سمت مخالف پرت می شدند. بوی لنت های ماشین بیشتر و بیشتر می شد.بعد از 10 دقیقه کاوه سرعت را کمتر کرد، به دنده 4 برگشت و دیگر کسی چیزی نگفت.

به اسفراین رسیدند.دور میدان امام یک مسجد بزرگ بود. امین که جلو درب مسجد ایستاده بود با دست به کوچه اشاره کرد. دو تا چهارراه بالاتر به کوچه ای رسیدند که تمام دیوارهایش لباس  سیاه پوشیده بودند، ماشین ترمز زد.از ماشین که پیاده شدند، رضا اولین نفری بود که توی بغل کاوه گریه می کرد، دستش را کشید به پشت رضا و بعد روی سرش.حالا بقیه همکلاسی هاش که همه قبل از اون رسیده بودند، یکی یکی تو  بغلش گریه می کردند. کاوه روی کتفشون دست می گذاشت و از خودش می پرسید: من توی بغل کدوم یکی از شما گریه کنم؟

 کاوه فقط دلش می خواست بغل پدر بهزاد گریه کند، اما پدرش او را نمی شناخت.حتی یکبار همدیگر را ندیده بودند.حتی به تشیع جنازه هم نرسیده بود.بعد از 3 روز آمده و می خواهد...

کاوه از روبروی آ دمهایی که جلو درب ایستاده بودند گذشت و چشم هایش را به عکس بهزاد، وسط یک تاج گل، دوخت. سه چهار دقیقه به چشمهای عکس خیره شد.پرسید:یعنی تو مردی؟وارد ساختمان شدند، داخل حیاط پر از جعبه های چوبی بود، جعبه های میوه.تازه نشسته بودند که کاوه به وحید گفت:بریم.

وحید: کجا؟

کاوه: سرخاک.

مشغول فاتحه خواندن بودند که یک نفر بالای سرشون ایستاد و پرسید: قران بخونم؟

کاوه: شما همیشه اینجا قران می خونی؟

مرد: بله، کارم اینه.

کاوه: بخون.

وحید بلند شد ، دست راستش را گذاشت روی شانه چپ کاوه و گفت: ما میریم، شاید کاری باشه که انجام بدیم. تو بمون. گریه کن. بغضت که ترکید آروم می شی.پ

*****

بهزاد پنج شنبه ها می رفت دعای کمیل ، گریه می کرد، چون دلش زود به زود می گرفت. گاهی هم داخل خوابگاه از تخت بالا صدای هق هقش تا نزدیک اذان صبح شنیده می شد.این اواخر می پرسید: کاوه ، من موندم تو چطور توی تمام این مدت که باهم رفیق بودیم هیچوقت گریه نکردی؟

کاوه می خندید و با صدای بلند می گفت: مگه نشنیدی، مرد که گریه نمی کنه!

گاهی از اینجور جواب دادن کاوه لجش می گرفت و می گفت: تو مرفه بی درد چرا باید گریه کنی؟

کاوه در این فکر بود که بغضش ترکید و اشکهاش روی گونه هاش رقصید.

*****

روز اولی که کاوه با بهزاد آشنا شده بود، خوابگاه گلستان بودند و دو ماه از شروع اولین سال تحصیل در دانشگاه بیرجند می گذشت.ساختمان خوابگاه بزرگ بود، دور تا دورش سوئیت و جلوی هر سوئیت یک تراس. برای همه ی تراس ها سیم های مفتولی را با پیچ به دیوار آویزان کرده بودند که بچه ها لباسشان را روی آن پهن می کردند.وسط ساختمان حیاط بزرگی بود با باغچه ای همیشه سبز. کاوه روی یک صندلی چوبی جلوی سوئیتشون نشسته بود و در حالی که باران را تماشا می کرد، لیوان بزرگ چای را به صورتش چسبانده بود. بهزاد آن طرف حیاط رختهای شسته اش را روی سیم ها پهن می کرد، چشمش که به کاوه افتاد داد زد: بابا رمانتیک.

کاوه خندید و با صدای بلند جواب داد: بفرما چای بارونی. توی این شهر کویری از این بارونا زیاد نمی بینی!

بهزاد دست تکان داد و رفت، نگاه کاوه در پیراهن های سفید بهزاد غرق شد. از آن روز بهزاد با  کنجکاوی لطیفی که خاص خودش بود به کاوه نزدیک شد. گاهی کاوه ساعتها صحبت می کرد و بین حر فهاش بارها می پرسید:" به نظر تو این طور نیست؟"

" تو همچین تجربه ای داشتی؟"

 یا" تو چی فکر می کنی؟"

شاید بهزاد را با خودش همراه کند اما او با صراحتی که این هم از ویژگی های اخلاقی خاص خودش بود می گفت: من هیچوقت به این چیزا فکر نکردم. من فقط رفتم مدرسه ، اومدم خونه ، تکالیفمو انجام دادم و وقتهای خالیمو توی مغازه میوه فروشی بابام کمکش کردم.

و باز کاوه می گفت و می گفت ، از تلاش برای آینده ، از مسئولیت جز ء جزء افراد جامعه در قبال همدیگه ، از عشق و گاهی  از مرگ...

بهزاد خیلی واقع بین بود اما نمی دانست که چرا فکر می کرد کاوه جواب همه سوال هایش را می داند! و حالا فقط دنبال در س خواندن ، تفریح ، دعا و گریه نبود.

سال بعد هم اتاق شدند. یکی از بزرگترین اتاقهای گلستان را گرفتند. کمتر پیش می امد که تنها جایی بروند. همه جای شهر را با هم رفته بودند. شاید هزار بار رفته بودند رحیم آباد، خیابانی بالای شهر بیرجند، پر از مغازه ، پر از رفت و آمد. کاوه  هر بار فقط جلوی تابلو فروشی می ایستاد و به تابلوی فال حافظ نگاه می کرد ، به چشم های پر از سوال دختری با شلوار لی ، به انگشت اشاره دختر بزرگتر که فقط می توانست یک صفحه از حافظ را باز کند ، به ابر ها که آسمان را دست یافتنی کرده بودند.

اوایل فقط چند دقیقه می ایستادند و کاوه نگاه می کرد و حالتی جدی آمیخته با غم توی صورتش می دوید.بعد از چند ماه هر بار کاوه بیشتر از نیم ساعت جلوی تابلو می ایستاد. یکی از همین روزها بهزاد گفت: اگه قول بدی دیگه منو اینجا نگه نداری ، منم واسه تولد دادش گلم این تابلو رو بهش هدیه می دم. کاوه لبخند زد و پرسید: فکر می کنی روی دیوار اتاق هم ، همین حرفی رو که الان داره می گه بتونه بزنه؟! بهزاد نفهمید منظورش چی بود ،و یا اصلا منظوری داشت ، ولی با خنده گفت: این بی چاره یه حرف واسه گفتن داره و مطمئن باش حرفشم عوض نمی کنه. کاوه گفت: درسته. و راه افتادند.

بیستمین سال تولدش ، بهزاد تابلو را خانه اورد و به او هدیه داد. کاوه گفت: پشتشو برام بنویس.

بهزاد که از نوشتن برای او فراری بود گفت: حالا وقت بسیاره.

هفته ای یکبار با هم می رفتند قلعه، ، در بلندترین نقطه شهر که از آثار تاریخی صفویه بود و ورود به آنجا هزینه ای نداشت. یک روز وقتی از بالای یکی از برج های دیده بانی به شهر که انگار در اعماق خلاء رها شده بود نگاه می کردند ، بهزاد پرسید: به نظر تو هدف باید بالاترین نقطه باشه یا تو اونقد بالا باشی که با اشراف هدفتو انتخاب کنی؟

کاوه انگار بین آسمان و زمین آویزان شده بود ، خودش را جمع و جور کرد و گفت: هیچکدوم!

بهزاد: هیچکدوم؟! گزینه هیچکدام نداشتیم. منظورت چیه؟

کاوه: مگه یاد نگرفتیم که خدا خودش هدفه، نه بهشت ، نه جهنم و نه هر برزخ دیگه ای؟

بهزاد: خب آره ، که چی؟

کاوه: حالا به نظر تو اگه خدا توی آسمونا ، یه جای خیلی بلند که حتی جبرئیل هم نمی تونه تا اونجا بالا بره باشه ، می شه بهش رسید.

مکثی کرد و ادامه داد: مگه آدما برای خدا هدف نبودن ، نفوذ به قلبشون  و خالص کردن اون برای خودش؟

بهزاد که گیج شده بود جواب داد: نمی دونم ، ولی گمونم حق باتوه.

کاوه: حالا به نظر تو خدا خیلی بالاست: ما خیلی پایینیم: یا ...

بهزاد: یا چی؟

کاوه: دقیقا نمی دونم ، ولی خدا باید به هدفش و ما باید به هدفمون نزدیک تر از اینا باشیم.!

*****

پنج شنبه شب ، توی مسیر بازگشت از دعای کمیل ، بهزاد هنوز داشت بدون صدا اشک می زیخت.

کاوه پرسید:چی شده دادش؟

بهزاد: دلم گرفته.

کاوه آرام دست برد کنار چشم های بهزاد و اشکهایش را پاک کرد. بعد چشمهایش را بوسید.

*****

دو سال گذشته بود و حالا چیز هایی که قبلا اصلا توجه بهزاد را جلب نمی کرد ، برایش مهم شده بودند. زمستان سردی بود و هوا خیلی سوز داشت. خیابان طالقانی را گز می کردند ، به چهار راهی با چراغ راهنمایی رسیدند. بهزاد به چراغ نگاه کرد و پرسید: دین یه چراغ قرمزه؟

آنطرف خیابان دو طرف ورودی داروخانه دکتر چهکندی چند زن با لباس های کهنه نشسته بودند و گدایی می کردند. سه تا از آنها در حین کارشان به بچه هایشان شیر می دادند. کاوه با دست آنها را به بهزاد نشان داد و گفت: مطمئنم که دین به تنهایی نمی تونه باعث توقف و بدبختی اون زنها باشه. شاید چیزیکه دین ابزار دست اون باشه ، چراغ قرمزه واقعی جامعه ماست.

بهزاد گفت: مثلا حکومت دینی؟

کاوه خندید و سر بهزاد را به سینه اش چسباند. این اولین بار بود که بهزاد نگفته بود: نمی دونم یا از این چیزا سر درنمی آرم.

*****

وحید تنها کسی بود که خیلی با بهزاد و کاوه وقت می گذراند.کاوه را تحسین می کرد و از استعدداد بهزاد تعریف می کرد.

*****

بهار بود و اول خیابان مدرس تازه یک آبیموه فروشی باز شده بود که فقط آب طالبی می فروخت. بهزاد با اینکه  می دانست که کاوه آب طالبی دوست ندارد، گفت: یه آب طالبی مهمونم نمی کنی؟

کاوه: آب طالبی؟ اَم م م م . باشه.

شاگرد مغازه دو تا لیوان بزرگ آب طالبی گذاشت روی میز گرد کوچک. بهزاد بدون معطلی هورت کشید ، اما کاوه نی داخل لیوان را می چرخاند  و غرق فکرهای زنجیرواری بود که لحظه ای آرامش نمی گذاشتند.بهزاد گفت: یه سوال هست که خیلی وقته می خوام ازت بپرسم. مکثی کرد و ادامه داد: فکر می کنی چرا بقیه ازت اینهمه عیب می گیرن؟

کاوه داشت نی را تند تر می چرخاند ، یکباره انگشتش به لبه لیوان خورد و سیل آبمیوه روی میز کوچک راه افتاد.و پیراهن سفید بهزاد خیس شد. کاوه گفت : یادت باشه دوتا لیوانش رو هم خودت خوردی؟

بعد دوتایی خندیدند، بلند بلند خندیدند. چند دقیقه بعد پیراهن بهزاد خشک شد ، اما لکه پر رنگی روی لباس باقی ماند.کاوه گفت: شاید ، فقط شاید ، منم یه جورایی شبیه این پیراهن تو باشم ، البته نه سفید ، خاکستری کمرنگ ، شاید!

*****

وحید که برگشت به قبرستان ، کاوه هنوز توی خاطراتش بود. کنار تل خاک که یک پارچه مشکی رویش پهن کرده بودند ، نشسته بود واز خودش می پرسید: بهزاد زیر اینهمه خاک چطوری نفس مس کشه؟ یعنی دیگه نمی بینش؟اگه آخرتی نباشه؟ و هزار تا اما و اگر دیگر...

هنوز در این فکر ها غرق بود که وحید گفت: چیه کاوه ، بریدی؟مکثی کرد و ادامه داد: بهزاد می گفت تا حالا ندیده تو کم بیاری.

لبهای کاوه سنگین تر و خشکیده تر از آن بود که جوابی بدهد.

وحید دستشو گذاشت روی شانه اش و گفت: خوشحالم که توی همین چند سالی که با هم بودیم ، هیچی واسه هم کم نذاشتیم ، حتی اگه آخرتی نباشه!

 

 

 

 

 

بالاخره بعد از کلی خوددرگیری تصمیم گرفتم داستان کوتاهی را که به عنوان تکلیف توی کارگاه استاد میزبان سال گذشته کار کرده بودم، بچسبونم روی دیوار های شهر سیاه.توی یک سال گذشته تغییرات ویرایشی زیادی روی کار انجام داده شده ، اما محوریت داستان ثابت مونده.و حتی کلمات قصاری که گاها آزار دهنده است ، را به دلایل شخصی بدون تغییر وسط داستان رها کردم. خواهش می کنم هر کسی که وقت می ذاره و این پست را می خونه، حتما حتما نظرشو ، هر چند شخصی  و نه فنی ، توی کامنتها بذاره .ممنونم.

راستی تو انتخاب اسمشم کمکم کنید.

 *****

صبح ساعت هفت کاوه به پلیس راه مشهد رسید. آهسته هیوندای ورنا با روشن و خاموش شدن راهنمای سمت راست، کنار جدول توقف کرد. اتوبوس بنز تعاونی 16 ایستاد و بلافاصله یک نفر پایین پرید و فریاد زد: " قوچان - بجنورد" . مسافرین از روی نیمکت بلند شدندو آرام آرام سوار اتوبوس شدند.شاگرد راننده بعد از اینکه وسایل واسباب مسافرین را داخل جعبه بغل گذاشت با صدای بلندتری داد زد:" قوچان - فاروج - شیروان - بجنورد - اسفراین " .تا چشم کار می کرد، مسافری نبود، اتوبوس حرکت کرد.

نیم ساعت گذشت،محمود با پیراهن مشکی رسید. مثل همیشه سلام معنی داری بهم گفتند.

محمود گفت: بقیه بچه ها نیومدن؟

کاوه گفت: الان دیگه میرسن، زنگ زدن گفتن تا 10 دقیقه دیگه خودشون رو میرسونن.

سجاد و مجتبی با هم رسیدند، در حالی که پیراهن های مشکی اتو شده پوشیده بودند.

کاوه گفت : بریم؟

بچه ها پس و پیش گفتند : بریم ، بریم ، بریم.

از شهر که خارج شدند، کاوه FM player   را روشن کرد و یک آهنگ ملایم پخش شد. تا ساعتی چیزی نگفتند، تا اینکه سجاد پرسید: کسی میدونه دقیقا چه اتفاقی افتاده؟

محمود که صندلی جلو نشسته بود، به کاوه نگاه کرد. کاوه از آینه وسط به چشم های مجتبی خیره شد و مجتبی نگاهشو از کاوه برید و به محمود داد.کاوه از یک پراید سبقت گرفت، راهنما زد و آمد لاین وسط، دنده را معکوس کرد، گفت: محمد میگفت، سیمان می برده به یکی از روستا های اطراف، موقع برگشت سرعتش زیاد بوده لابد، سرپیچ از جاده منحرف می شه، بعد خودش از شیشه پرت میشه بیرون.

مکثی کرد و ادامه داد: ماشین چپ میشه روش.

بجنورد که رسیدند، کاوه در حالی که سعی می کرد به چشم های دیگران نگاه نکند گفت: تا من بنزین می زنم یکی بپره یه کم تنقلات بخره بیاره.

بااینکه بجنوردبه اسفراین مسیر پیچ در پیچی بود.سجاد گفت:کاوه فکر کنم دیر شده، یه کم تندتر برو.

کاوه به پدال گاز فشار  بیشتری آورد و دنده را از 4 به 5 بالا برد.سر هر پیچی که می رسیدند، همه به سمت مخالف پرت می شدند. بوی لنت های ماشین بیشتر و بیشتر می شد.بعد از 10 دقیقه کاوه سرعت را کمتر کرد، به دنده 4 برگشت و دیگر کسی چیزی نگفت.

به اسفراین رسیدند.دور میدان امام یک مسجد بزرگ بود. امین که جلو درب مسجد ایستاده بود با دست به کوچه اشاره کرد. دو تا چهارراه بالاتر به کوچه ای رسیدند که تمام دیوارهایش لباس  سیاه پوشیده بودند، ماشین ترمز زد.از ماشین که پیاده شدند، رضا اولین نفری بود که توی بغل کاوه گریه می کرد، دستش را کشید به پشت رضا و بعد روی سرش.حالا بقیه همکلاسی هاش که همه قبل از اون رسیده بودند، یکی یکی تو  بغلش گریه می کردند. کاوه روی کتفشون دست می گذاشت و از خودش می پرسید: من توی بغل کدوم یکی از شما گریه کنم؟

 کاوه فقط دلش می خواست بغل پدر بهزاد گریه کند، اما پدرش او را نمی شناخت.حتی یکبار همدیگر را ندیده بودند.حتی به تشیع جنازه هم نرسیده بود.بعد از 3 روز آمده و می خواهد...

کاوه از روبروی آ دمهایی که جلو درب ایستاده بودند گذشت و چشم هایش را به عکس بهزاد، وسط یک تاج گل، دوخت. سه چهار دقیقه به چشمهای عکس خیره شد.پرسید:یعنی تو مردی؟وارد ساختمان شدند، داخل حیاط پر از جعبه های چوبی بود، جعبه های میوه.تازه نشسته بودند که کاوه به وحید گفت:بریم.

وحید: کجا؟

کاوه: سرخاک.

مشغول فاتحه خواندن بودند که یک نفر بالای سرشون ایستاد و پرسید: قران بخونم؟

کاوه: شما همیشه اینجا قران می خونی؟

مرد: بله، کارم اینه.

کاوه: بخون.

وحید بلند شد ، دست راستش را گذاشت روی شانه چپ کاوه و گفت: ما میریم، شاید کاری باشه که انجام بدیم. تو بمون. گریه کن. بغضت که ترکید آروم می شی.پ

*****

بهزاد پنج شنبه ها می رفت دعای کمیل ، گریه می کرد، چون دلش زود به زود می گرفت. گاهی هم داخل خوابگاه از تخت بالا صدای هق هقش تا نزدیک اذان صبح شنیده می شد.این اواخر می پرسید: کاوه ، من موندم تو چطور توی تمام این مدت که باهم رفیق بودیم هیچوقت گریه نکردی؟

کاوه می خندید و با صدای بلند می گفت: مگه نشنیدی، مرد که گریه نمی کنه!

گاهی از اینجور جواب دادن کاوه لجش می گرفت و می گفت: تو مرفه بی درد چرا باید گریه کنی؟

کاوه در این فکر بود که بغضش ترکید و اشکهاش روی گونه هاش رقصید.

*****

روز اولی که کاوه با بهزاد آشنا شده بود، خوابگاه گلستان بودند و دو ماه از شروع اولین سال تحصیل در دانشگاه بیرجند می گذشت.ساختمان خوابگاه بزرگ بود، دور تا دورش سوئیت و جلوی هر سوئیت یک تراس. برای همه ی تراس ها سیم های مفتولی را با پیچ به دیوار آویزان کرده بودند که بچه ها لباسشان را روی آن پهن می کردند.وسط ساختمان حیاط بزرگی بود با باغچه ای همیشه سبز. کاوه روی یک صندلی چوبی جلوی سوئیتشون نشسته بود و در حالی که باران را تماشا می کرد، لیوان بزرگ چای را به صورتش چسبانده بود. بهزاد آن طرف حیاط رختهای شسته اش را روی سیم ها پهن می کرد، چشمش که به کاوه افتاد داد زد: بابا رمانتیک.

کاوه خندید و با صدای بلند جواب داد: بفرما چای بارونی. توی این شهر کویری از این بارونا زیاد نمی بینی!

بهزاد دست تکان داد و رفت، نگاه کاوه در پیراهن های سفید بهزاد غرق شد. از آن روز بهزاد با  کنجکاوی لطیفی که خاص خودش بود به کاوه نزدیک شد. گاهی کاوه ساعتها صحبت می کرد و بین حر فهاش بارها می پرسید:" به نظر تو این طور نیست؟"

" تو همچین تجربه ای داشتی؟"

 یا" تو چی فکر می کنی؟"

شاید بهزاد را با خودش همراه کند اما او با صراحتی که این هم از ویژگی های اخلاقی خاص خودش بود می گفت: من هیچوقت به این چیزا فکر نکردم. من فقط رفتم مدرسه ، اومدم خونه ، تکالیفمو انجام دادم و وقتهای خالیمو توی مغازه میوه فروشی بابام کمکش کردم.

و باز کاوه می گفت و می گفت ، از تلاش برای آینده ، از مسئولیت جز ء جزء افراد جامعه در قبال همدیگه ، از عشق و گاهی  از مرگ...

بهزاد خیلی واقع بین بود اما نمی دانست که چرا فکر می کرد کاوه جواب همه سوال هایش را می داند! و حالا فقط دنبال در س خواندن ، تفریح ، دعا و گریه نبود.

سال بعد هم اتاق شدند. یکی از بزرگترین اتاقهای گلستان را گرفتند. کمتر پیش می امد که تنها جایی بروند. همه جای شهر را با هم رفته بودند. شاید هزار بار رفته بودند رحیم آباد، خیابانی بالای شهر بیرجند، پر از مغازه ، پر از رفت و آمد. کاوه  هر بار فقط جلوی تابلو فروشی می ایستاد و به تابلوی فال حافظ نگاه می کرد ، به چشم های پر از سوال دختری با شلوار لی ، به انگشت اشاره دختر بزرگتر که فقط می توانست یک صفحه از حافظ را باز کند ، به ابر ها که آسمان را دست یافتنی کرده بودند.

اوایل فقط چند دقیقه می ایستادند و کاوه نگاه می کرد و حالتی جدی آمیخته با غم توی صورتش می دوید.بعد از چند ماه هر بار کاوه بیشتر از نیم ساعت جلوی تابلو می ایستاد. یکی از همین روزها بهزاد گفت: اگه قول بدی دیگه منو اینجا نگه نداری ، منم واسه تولد دادش گلم این تابلو رو بهش هدیه می دم. کاوه لبخند زد و پرسید: فکر می کنی روی دیوار اتاق هم ، همین حرفی رو که الان داره می گه بتونه بزنه؟! بهزاد نفهمید منظورش چی بود ،و یا اصلا منظوری داشت ، ولی با خنده گفت: این بی چاره یه حرف واسه گفتن داره و مطمئن باش حرفشم عوض نمی کنه. کاوه گفت: درسته. و راه افتادند.

بیستمین سال تولدش ، بهزاد تابلو را خانه اورد و به او هدیه داد. کاوه گفت: پشتشو برام بنویس.

بهزاد که از نوشتن برای او فراری بود گفت: حالا وقت بسیاره.

هفته ای یکبار با هم می رفتند قلعه، ، در بلندترین نقطه شهر که از آثار تاریخی صفویه بود و ورود به آنجا هزینه ای نداشت. یک روز وقتی از بالای یکی از برج های دیده بانی به شهر که انگار در اعماق خلاء رها شده بود نگاه می کردند ، بهزاد پرسید: به نظر تو هدف باید بالاترین نقطه باشه یا تو اونقد بالا باشی که با اشراف هدفتو انتخاب کنی؟

کاوه انگار بین آسمان و زمین آویزان شده بود ، خودش را جمع و جور کرد و گفت: هیچکدوم!

بهزاد: هیچکدوم؟! گزینه هیچکدام نداشتیم. منظورت چیه؟

کاوه: مگه یاد نگرفتیم که خدا خودش هدفه، نه بهشت ، نه جهنم و نه هر برزخ دیگه ای؟

بهزاد: خب آره ، که چی؟

کاوه: حالا به نظر تو اگه خدا توی آسمونا ، یه جای خیلی بلند که حتی جبرئیل هم نمی تونه تا اونجا بالا بره باشه ، می شه بهش رسید.

مکثی کرد و ادامه داد: مگه آدما برای خدا هدف نبودن ، نفوذ به قلبشون  و خالص کردن اون برای خودش؟

بهزاد که گیج شده بود جواب داد: نمی دونم ، ولی گمونم حق باتوه.

کاوه: حالا به نظر تو خدا خیلی بالاست: ما خیلی پایینیم: یا ...

بهزاد: یا چی؟

کاوه: دقیقا نمی دونم ، ولی خدا باید به هدفش و ما باید به هدفمون نزدیک تر از اینا باشیم.!

*****

پنج شنبه شب ، توی مسیر بازگشت از دعای کمیل ، بهزاد هنوز داشت بدون صدا اشک می زیخت.

کاوه پرسید:چی شده دادش؟

بهزاد: دلم گرفته.

کاوه آرام دست برد کنار چشم های بهزاد و اشکهایش را پاک کرد. بعد چشمهایش را بوسید.

*****

دو سال گذشته بود و حالا چیز هایی که قبلا اصلا توجه بهزاد را جلب نمی کرد ، برایش مهم شده بودند. زمستان سردی بود و هوا خیلی سوز داشت. خیابان طالقانی را گز می کردند ، به چهار راهی با چراغ راهنمایی رسیدند. بهزاد به چراغ نگاه کرد و پرسید: دین یه چراغ قرمزه؟

آنطرف خیابان دو طرف ورودی داروخانه دکتر چهکندی چند زن با لباس های کهنه نشسته بودند و گدایی می کردند. سه تا از آنها در حین کارشان به بچه هایشان شیر می دادند. کاوه با دست آنها را به بهزاد نشان داد و گفت: مطمئنم که دین به تنهایی نمی تونه باعث توقف و بدبختی اون زنها باشه. شاید چیزیکه دین ابزار دست اون باشه ، چراغ قرمزه واقعی جامعه ماست.

بهزاد گفت: مثلا حکومت دینی؟

کاوه خندید و سر بهزاد را به سینه اش چسباند. این اولین بار بود که بهزاد نگفته بود: نمی دونم یا از این چیزا سر درنمی آرم.

*****

وحید تنها کسی بود که خیلی با بهزاد و کاوه وقت می گذراند.کاوه را تحسین می کرد و از استعدداد بهزاد تعریف می کرد.

*****

بهار بود و اول خیابان مدرس تازه یک آبیموه فروشی باز شده بود که فقط آب طالبی می فروخت. بهزاد با اینکه  می دانست که کاوه آب طالبی دوست ندارد، گفت: یه آب طالبی مهمونم نمی کنی؟

کاوه: آب طالبی؟ اَم م م م . باشه.

شاگرد مغازه دو تا لیوان بزرگ آب طالبی گذاشت روی میز گرد کوچک. بهزاد بدون معطلی هورت کشید ، اما کاوه نی داخل لیوان را می چرخاند  و غرق فکرهای زنجیرواری بود که لحظه ای آرامش نمی گذاشتند.بهزاد گفت: یه سوال هست که خیلی وقته می خوام ازت بپرسم. مکثی کرد و ادامه داد: فکر می کنی چرا بقیه ازت اینهمه عیب می گیرن؟

کاوه داشت نی را تند تر می چرخاند ، یکباره انگشتش به لبه لیوان خورد و سیل آبمیوه روی میز کوچک راه افتاد.و پیراهن سفید بهزاد خیس شد. کاوه گفت : یادت باشه دوتا لیوانش رو هم خودت خوردی؟

بعد دوتایی خندیدند، بلند بلند خندیدند. چند دقیقه بعد پیراهن بهزاد خشک شد ، اما لکه پر رنگی روی لباس باقی ماند.کاوه گفت: شاید ، فقط شاید ، منم یه جورایی شبیه این پیراهن تو باشم ، البته نه سفید ، خاکستری کمرنگ ، شاید!

*****

وحید که برگشت به قبرستان ، کاوه هنوز توی خاطراتش بود. کنار تل خاک که یک پارچه مشکی رویش پهن کرده بودند ، نشسته بود واز خودش می پرسید: بهزاد زیر اینهمه خاک چطوری نفس مس کشه؟ یعنی دیگه نمی بینش؟اگه آخرتی نباشه؟ و هزار تا اما و اگر دیگر...

هنوز در این فکر ها غرق بود که وحید گفت: چیه کاوه ، بریدی؟مکثی کرد و ادامه داد: بهزاد می گفت تا حالا ندیده تو کم بیاری.

لبهای کاوه سنگین تر و خشکیده تر از آن بود که جوابی بدهد.

وحید دستشو گذاشت روی شانه اش و گفت: خوشحالم که توی همین چند سالی که با هم بودیم ، هیچی واسه هم کم نذاشتیم ، حتی اگه آخرتی نباشه!

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط کرمانج نظرات () |


Design By : Night Skin