درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
این شعرو به دوست عزیزم مجید اسفندیاری, که رفته سفر تقدیم میکنم...

سهم من از مرگ

 

بیا ببین عبور غم                  

در این سرای پر گداز

گرفته دود انتقام

به روز و شب ، هوای باز

به جان من

به جان تو

به جان هرچه مهربان

گرفته راه این گلو

پس از هزارو یک فغان

حضور تو در این فصول

در این زمانه غضب

مثال نورِ آتشین

در این دروغِ سردِ شب

کنارِ من ، کنار این جزامِ طرد

تو بودی و محبتت

کنون رها شدی ز من

بجای آن حضورِ تو

نشسته قاب و حسرتت

سپیده طلوعِ من

به دامِ تیره روزی ام

شکسته در کویر ارگ!

چو مردِ پر اسارتی

اسیرِ بی تو بودنم

اسیرِ سهمِ خود ز مرگ!


تبصره واسه ترسیدن

سلام به همه ی دوستای گلی که دوستن!

این اولین تبصره ای که مطمئنا آخریش نیست!

تو این تبصره می خوام بگم ترسیدم.از چیشو نمی دونم، اما تغیر کوچیکی تو هدفم از راه انداختن این مثلا وبلاگ باعث شد یه ذره بترسم. از اینا (همین حکومتی رو میگم) نه! از کار خودمم نه. بلکه از مردمم.  َم آخر یعنی مردمی که منهم جزئی از اونام!!

خلاصه که ببخشین که اینجوری شد.امیدوارم تبصره های بعدیم تو زندگی به این سختی نباشه.

 


س مثل سعادت یا مثل سکوت!

همای سعادت

سالیان دراز است که سفره ی معیشتمان بر طاقچه ی سعادتمان کز کرده است. قریب به سی سال از نخستین پیام آغشته به وعده های رنگین برای دردمند ترین گرسنگان می گذرد ، اما دریغ از تحولی شایسته برای آنانکه فریاد عدالت خواهی بازیگران هم عصرشان را لبیک گفتند.

هر لحظه رقابت بر سر نان شدت می گیرد ، چنانکه ریشمندانِ قوی نیز از همراهی این قافله وامانده اند. اما همچنان موبد زادگان در اسلامی ترین و آزاد ترین مراکز تحصیل می کنند ، تهذیب می کنند ، تصمیم می گیرند و میراث خوار منزلت پدرانشان هستند. گاهی نیز آزادیشان بر اسلامشان سبقت می گیرد. فوقع ما وقع...

آیا این جبر تاریخ است که گریبان عاشقانه ترین جوانان سرزمین داریوش کبیر را می فشارد. تاریخی که به قدمت 2500 سال ستون های پولادین اقتصاد را می نمایاند؟

چه شد که همت توحیدی پرچمدارن سعادت چنین شقاوتی را نصیبمان کرد؟

اکنون موبدان سعادت را در بسته ی آخرت به حراج گذارده اند!

خود آب دماوند می نوشند و ما را به نهرهای زلال زیر درختان بهشتی وعده می دهند.

این نه جبر تاریخ است که جبر سکوت است و مصداق تصدیق احراز حقمان!!!

اکنون چه باید کرد؟

بی هیچ شکی ، آغاز سعادت واقعی در گرو شکستن زنجیرهای سکوت است و اعلام انزجار از توهم دردآلودی که برایمان به ارمغان آورده اند. و این میسر نمی شود ، مگر با بینشی عمیق ، توام با قدرت تفکیکی ظریف به گونه ای توان تمییز مسائل در این آشفته آبادِ دینی را داشته باشیم!!

پس سرگردانی منجمد خویش را در برابر پرتوهای گرمابخش زندگی که منشعب از امیدی ابدیست به سوی آگاهی که همانا پیامدش پویایست رهنمون کنیم!


شعری که نسیم نیست!

  شعر

 

شعرِ امروز

شعرِ صادق بودن است

شعرِبی پوشش

 که در تصویرآن رسوا شود

شعله ننگینِ رقصِ قدرتِ خودکامگان

شعر من پوشش اگر دارد ، ببخش

شعر من از حنجره تا این ورق های غمین

می خورد صد چوبِ تر

تا از  الک ها بگذرد!

شعر من جانمایه وجدانِ همسالان شود

شعر من پیکان رسوایی رقاصانِ با ایمان شود

شعر من تصویرِ چرکینِ زمان را می درد

شعر من در چاهِ تاریکِ دروغِ حاکمان

راه جویانِ حقیقت

تشنگان نور را

جرعه ای اندیشه وار قدرت دهد!

شعر من اکنون ، نهالی بیش نیست

لیکن ... اما...

شعر من

چون نسیمی ، در هوای خویش نیست...

 


شهر بی قید و بند

شهر

  

از آسمون گسستم، تو منجلاب  نشستم

سیب بهشتُ خوردم، عهدمُ من شکستم

از اول هر نقطه، تا آخر  ... نقطه

مدادمُ شکستم ، دفترا رو هم  بستم

حالا همون آدمم، تو شهر پر زرق برق

ازبوی این میوه­ها، انگاری مستِ مستم

با کاردِ قلب سازم، تو کوره پر رنگ

شاهرگِ عقلُ از بیخ ، تا انتها گسستم

روزام پراز آزادی، شبها تا صبح  بی خوابی

تو پارک بی قیدوبند، درحال پیک نیک هستم 

حالا دیگه خدا نیست ، تا انتهای بن بست 

سوار موج این شهر، تا اون بالا ها جستم! 

 


خیلی ها مثل من

 نگاه کن...

 

 

نگاه کن

نگاه کن

به آیینه ای که تصویرش

 زنگار­های آه است و افسوس

به رودآبه­ای که موسیقی اش

 هق هقِ درد است واندوه

نگاه کن

به من

و به تنهایی من

که در آن می پیچد

هلهلهء میلادِ جوانی­ام

و نفرین بر آستانهء پیری­ام

نگاه کن

به دومین بهارِ پس از بیست سالگی­ام

به درد مشترک من و تنهایی­ام!

به دردی که در برهنه ترین ثانیه­های آزادگی­ام

تازیانهء هیچ بودن

                      می نوازدم...

نگاه کن

به امتداد دوردست ترین اندیشه هایم

نگاه کن که آفتاب

در بلندای اندیشه­هایم

تا ابد 

در غروب لانه کرده است!

نگاه کن

به من

به نسل سوخته از انجمادِ شورِ عشق

به نسل مانده در انحنایِ پیچاپیچِ قوس حق!

نگاه کن

به زندگی

به زندگی من

به روز و شب

به تیک تیک ثانیه شمار ساعتم

و لحظه لحظه­های مرگ زندگانی­ام

نگاه کن

به عابری به راه نور

که چوب جبر این زمان

و چوب جبر این مکان 

شکسته­ ام  

به پای این سیاهی کبود!

خدای من

             نگاه کن...

 


مرد شدن و البته بودن سخته!

مَرد

 

مرد ، می خواست اشارتگر راهنمایی باشد

خداوند گفت : ستاره شو

او در آسمان ها جای گرفت

درخشید

با صلابت و نرم نرمک چشمک می زد

را جویان را به صدق اشارت می کرد

اما...

گاه او را با هزاران هزار ستاره دیگر اشتباه می گرفتند

تندتر از پیش چشمک زد

تا شاید

تا شاید به را خویش بازگردند

زمان می گذشت

ستاره بودن خطای بسیار داشت

چه بسیار کسانی که ستاره اش به اشتباه انداخته بود

و شاید تباهشان...

مرد به خدا گفت : روشن تر از پیشم گردان

خداوند اندیشید؟

نمی دانم!

باز اصرار کرد...

خداوند خاموش بود و می درخشید

خداوند گفت : خورشید شو

او صبحگاهان پرده تاریک شب را درید

همه ستارگان را در نور خویش محو کرد

همه جا روشن شد

گویی دیگر هیچکس به راه اشتباه نمی رفت

دیگر روشن ترین مخلوق در بین زمینیان بود

می تابید و مسرور بود

شادمان از کارش

تلاشش

و امیدی که می تاباند

بی هیچ چشم داشت

زمان سپری می شد و خدا با دقت می نگریست

اما

شیرینی روشنی اش ، تلخی دو چیز را تاب نیاورد

گمراهی مردمانی که در اوج نور به خطا می رفتند

و او خورشید بود و نور بود و همین!

روز های زیادی که غروب کرده بود

غروب یعنی تاریکی

یعنی نابودی

یعنی تجلی دوباره ظلمت

یعنی...

و او خورشید بود و تاریکی بود و همین!

مرد به خدا گفت : روشن تر از پیشم کن

خدا اندیشید!

مطمئنم!

خداوند نورش را ستاند

آه...

خداوند گفت : مرد شو!

و او مرد شد!

و خداوند خندید...


یه چیزی که مهمه و می تونه مهم تر بشه!!

زنده گی یا زندگی ؟

 

گاهی جدار امید و نا امیدی ، در تنهایی کاذب خلاصه می شود . لحظات و حتی عمرهایی که پی جدال با امید می گذرد ، اما همزمان جبهه ناامیدی را نیز می کوبد ! فرصت های هیچ نخواستن ، نه خیر و نیکی و نه مرگ و نابودی!! اینجاست که تنها اجتماع شدن ، نوش دارویی است که طوفان سریع موج نخواستن نیکی و التهاب مرگ را کارگر می افتد. اما...

اما در بستر چنین بیماری که همه چیز ( همه بینش و همه عقل و...) را در چاله اشتباه و یا حداقل در کوره تردید می نهد ، می توان درست انتخاب کرد؟ و درست تر زندگی کرد؟

به نظر می رسد آدمی سراسر خودخواهی است و هر آنچه را که می خواهد در همراهی حضور خود و ترفیع منزلت خویش می طلبد.

 آیا چنین موجودی می تواند دست از بودن خویش بشوید و ناامیدانه مرگ و نیستی را آرزو کند؟

بی گمان چنین چیزی هرگز متصور نخواهد بود بلکه او در سایه آنچه ناامیدی می داند ، دست به نوعی معامله می زند. چنانکه دنیا و هر آنچه را در آن برای خود می داند ، قمار کرده و در هیجان تجربه آخرتی مترقی محو می گردد!!

اما چگونه می تواند کالایی چنین فرسوده و بلا استفاده را که خود از بهر جویی اش درمانده است ، مبادله نماید؟!

روشن است حتی اگر فرض شود غایت زندگی فردی ، درک هیجان اخروی باشد ، می بایست در دستیابی به بهترین زندگی دنیوی نهایت تلاش را داشت . چراکه نمی توان فردی را که حتی ازتجربه  هیجانِ تلاش ، تردید در موفقیت و ثانیه های قبل از موفقیت یا شکست ، که بسیار کوچک تر از هیجان آخرت لاادراک است ، سر باز زده است ، در چنین معامله ای که همانا غرق شدن در آخرت است ، صادق یافته و اطمینان حاصل نمود که آخرتش را نیز در گروی نادیده ای دیگر به حراج نخواهد گذارد؟!


می توان

می­توان...

 

به آخرین ستاره گفتم:

"  روز من ، چو شام تو ، فرو شود در این زمان!

  تو در تمام شب چه کرده­ای در آسمان؟

برای آسمان که نه!

برای کل کهکشان

چه کرده­ای در این زمان؟"

ستاره کز نگاه من

به منتهای عالمم

رسیده بود، لب گشود:

" حضور من

در اوج شب

به چشم تو رضایت است

و پرسشت نشانه شهامت است

شهامتی که ضامن ، هزار و یک رسالت است"

شب بلند شهرهای کهکشان

سحر نشد،

مگر به کار مردمانشان

 

فروغ این ستارگان

نه روشنای نورشان

که از نهایت شب است

شبی که تا طلوع فجر

قدم قدم عبادت است

چو سایه کلاه شاه

همان که نقش کهنه جهالت است

زپیش روی آفتاب

همان که ذره ذره زلالِ این وجود ماست

به کوشش اشاره­های کوچک نوای ما

فرو شود

به گوشهء محافلِ پر از فریب و زهد، نمایشان

قسم به حرمت بیان

که می توان قدم نهاد

به کهکشان دوستی

به نردبان روشنی

و دیگر آنکه

                     می توان...