درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
شعور لحظه

                  مرکز زمان

عمریست چنگ انداخته ام به افکاردیگران، شاید بتوانم رشته ای باران

از کم پهناترینشان را به این موج های کوتاه و بلند مغزم وصل

 کنم. عمریست فقط خواسته ام در مرکز زمان باشم. مرکز زمان

 یعنی همین لحظه ، یعنی خودِ بودن. اما چیزی جز سایه ی

خسته و افسرده ی زمان نبوده ام .

هیچگاه از گریه هایی که بعد از فهمیدن ِ طرد شدن به قعر زمان

گلویم را فشرده و نگاهم را خیس کرده اند ، خجالت نکشیده ام.

 اما هرگز دلم به حال خودم نسوخته است...

امشب دلم به حال کسی که مرد شده است و شعله های شعور

مردانه اش سبب آزار است ، می سوزد. شعله های ملایمی که

 نوازشگر فکر است .

فکرهای منجمدی که لایه لایه بر روی هم متراکم شده اند.

دلم می سوزد ، برای خودم ، در مرکز زمانی که منحصر است

 به این لحظه اما نبض ثانیه هایش هزار سال پیرتر است... 

 


فریاد باغ

 

 

جدال باغ وپاییز...

 

 

 

و درختی در مسیر بادهای خون چکان

برگ برگش ، سایه سار برگ برگش ، بی گمان

ریشه هایش تا کویری دورتر از خاکمان

شاخه هایش تا شبی تاریک در فردایمان

  در عبور از کوچه ی وارونه ی خردادمان

تا کجا می باید این پاییز را

جامه پوشانیم ، چون نوروز ما

تا به کی طرح سوال از برگ سبز

 پاسخش محتوم شود:

                     " زردی ، تو زرد! "

ریزش این برگ ها را ، چاره چیست؟

تیغ تیز باغبان پیر ما

                       در قلب کیست؟!

 

چندمین برگ از شمار برگ ها 

با خروش سرنوشت سوز خدای باد ها

بر تن سرد زمین افتاد و دست از شاخه شست

خش خشی غمگین که سوز مرگ داشت

حجمی از فریاد عشق باغ را

در گلوی خشک هر رگبرگ داشت ...