درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
به مقلدین عقل گریز

من در کجای راهم؟!

 

وقتی که می نویسم

از ترس دورم انگار

در فرصتی دوباره

با درد جورم انگار

دردی به وسعت نان

ترسی به وسعت جان

 

هرگاه من نوشتم

از لابلای روزها

تصویر شب کشیدم!!

 

پیغمبری* چنین گفت:

"خورشیدِ مهرپرور

چرخیدنت رها کن

این روز را امان ده

بی شب ، به تا سحرگاه "

خورشید سر برآورد

چرخید وچرخشش را

در آسمان ، سکون شد!

دیشب که می نوشتم

گهواره ی زمین هم

گویی که چرخ می زد!!

 

اکنون نشسته ام من

در کنج خانقاهی

با گنبدی مزیّن

در آرزوی یک تن!

 

وقتی که می نویسم

گهگاه می شمارم:

سالی به سال دیگر

گهواره در عبور است

قرنی دگر شروع شد

من در کجای راهم؟

در انتظار ماهم

در کنج خانقاهم...

 

* اشاره به یوشع ، پیغمبر قوم یهود دارد که گردش خورشید به دور زمین را متوقف نمود تا فرصت بیشتری برای کشتار آموریان داشته باشد.(ر.ک عهد عتیق، صحیفه یوشع، باب دهم 12و 13)