درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
پدر

 

 

 

 

 

 

برسد به دست پدرم...

 

پدر ، از آن روز که کودکی ام را کُشتم ، چندین سال می گذرد. به یاد می آوری ، روز های دوری که بالهایت را به سوی آرزوهای بی شماری گشوده بودی؟

روزها و شب های بسیار ، که تو و پرندگان هم عصرت ، از پشت دیوارهای خاکی ، به سوی مرگ دشمنانِ هم دینت و شهادت برادران دینی ات پَر می گشودید! و در آسمان اندیشه ی مردانِ خدایی گونه ، پرواز می کردید و پرو بال می آراستید!!

روزها گذشتند ، بال های شما قوی تر شدند و دیده هاتان تیز بین تر. آنگاه لذت پرواز در آسمان اندیشه های آزاد را چشیدید.

به یاد دارید کرکس هایی را که آسمان را در حصار بال های تیره و سر های سفید خویش گرفته بودند و در کسوت ماموران خدایِ جهنم ، زخم های خونین نثار بال هایتان می کردند.

خوب به یاد دارم ، روزی را که باران نمی بارید ، خورشید هم نمی تابید ، ابر ها هم در آسمان نبودند. آن روز ، شب بود. و تو بال هایت را فروختی. بازوان پُر توان خریدی و دو بال کوچک برای من!

از آن روز هرگاه هوای پرواز و جای خالی بالهایت ، تو را می آزرد ، به تماشای تمرین پَر زدن های من می آمدی. تو خشت می زدی و سایبان می ساختی. من در بلندای سایبانت مشق پرواز می کردم.

روزی که اولین بار از بام خانه مان به خانه ی همسایه ها پر کشیدم ، از کم توانی بال های کودکانه ام دلگیر شدم. و آن روز کودکی ام را کُشتم. یکباره بغض غلیظی از مَرد شدن گلویم را فشرد. از آن پس بال هایم قوی تر شدند و میدان پروازم وسیع تر. من در این پرواز های مردانه تنها نبودم. همراهِ همسالانِ بسیاری که پرواز را می پرستیدند.

آه پدر ، چه دردی بالاتر از شکستن بال هایم ، وقتی که اندیشه ، پرواز می دادم و  افق ترسیم می کردم؟!

پدر ، دیروز مردی که بال های تو را خرید ، از پس بلندگوهای آن قلعه ی عجیب ، بال ها را به قیمت زبان می خرید. به قیمت جمله های مبهمِ پیش ساخته! و درد آور اینکه دیگر حتی بازو نمی فروشند تا  لانه بسازیم!

پدر من کودکی ام را نزیسته ام ، جوانی ام را پرواز نکرده ام و اکنون باید وِردهای گوش خراش را چون کلاغ های زمستان زده ، قار قار کنم...