درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
فریاد باغ

 

 

جدال باغ وپاییز...

 

 

 

و درختی در مسیر بادهای خون چکان

برگ برگش ، سایه سار برگ برگش ، بی گمان

ریشه هایش تا کویری دورتر از خاکمان

شاخه هایش تا شبی تاریک در فردایمان

  در عبور از کوچه ی وارونه ی خردادمان

تا کجا می باید این پاییز را

جامه پوشانیم ، چون نوروز ما

تا به کی طرح سوال از برگ سبز

 پاسخش محتوم شود:

                     " زردی ، تو زرد! "

ریزش این برگ ها را ، چاره چیست؟

تیغ تیز باغبان پیر ما

                       در قلب کیست؟!

 

چندمین برگ از شمار برگ ها 

با خروش سرنوشت سوز خدای باد ها

بر تن سرد زمین افتاد و دست از شاخه شست

خش خشی غمگین که سوز مرگ داشت

حجمی از فریاد عشق باغ را

در گلوی خشک هر رگبرگ داشت ...