درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
می توان

می­توان...

 

به آخرین ستاره گفتم:

"  روز من ، چو شام تو ، فرو شود در این زمان!

  تو در تمام شب چه کرده­ای در آسمان؟

برای آسمان که نه!

برای کل کهکشان

چه کرده­ای در این زمان؟"

ستاره کز نگاه من

به منتهای عالمم

رسیده بود، لب گشود:

" حضور من

در اوج شب

به چشم تو رضایت است

و پرسشت نشانه شهامت است

شهامتی که ضامن ، هزار و یک رسالت است"

شب بلند شهرهای کهکشان

سحر نشد،

مگر به کار مردمانشان

 

فروغ این ستارگان

نه روشنای نورشان

که از نهایت شب است

شبی که تا طلوع فجر

قدم قدم عبادت است

چو سایه کلاه شاه

همان که نقش کهنه جهالت است

زپیش روی آفتاب

همان که ذره ذره زلالِ این وجود ماست

به کوشش اشاره­های کوچک نوای ما

فرو شود

به گوشهء محافلِ پر از فریب و زهد، نمایشان

قسم به حرمت بیان

که می توان قدم نهاد

به کهکشان دوستی

به نردبان روشنی

و دیگر آنکه

                     می توان...