درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
شب آخر

 

امشب

سیصد و شصت و پنجمین شبی ست

که با ترس به اتاقم می آیم

شلوارکم را می پوشم

چراغ را خاموش می کنم

و زیر پتو می خزم

پشت به قفسه ی گردویی

رو به آتش بخاری

سینه ام انباشته از گلهای رنگ رنگیست

که بذرش را لای کتابهایم یافته بودم

سرم آشوب شعله هایست

که جرقه اش را از چشم های تو

و هیزمش را از خانه آدم آورده ام

می ترسم از گلهای رنگارنگ...

و خودم را در شعله ها خواهم سوخت

تا فراموش کنم

روزی

واژه واژه ی وجودم

گلدانهایی بود رنگ به رنگ