درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
پیر شدم وقتی که...

این روزها دلی برای نوشتن نمانده است، حتی بهار که هر سال پادر میانی می کرد بین ذهن مشوشم و قلب بیمارم، تا فرمان دهد به دست راست و چیزی از آب درآورد که شاید اسمش را بگذارند شعر، نتوانست کاری از پیش ببرد.

احساس کردم باز دارم به خودم ظلم می کنم، به صفحه سیاهی که  روزهای سختی تنها پناهگاهم بود، هر چند در سالی که گذشت باد کمی از غلظت ابرهای آسمان شهر کاست و رنگش روشن تر شد اما هنوز همان شهر سیاه است...

شهر این روزها تنهاست، رونقی ندارد. انگار تک تک الفبایش لال شده اند. انگار جارچی شهر یا دیگر خیلی خوشبخت شده است یا مرده است...

خیلی دلم می خواهد خیال کنم  برای کسانی مهم است که مدتی است دیوارها را رنگی دگر نپوشانده ام.

و یک قطعه قدیمی:

 

پیر شدم وقتی که...

 

اولین شمع را روشن کردم

      چهره ای مردد           

          درون سایه ی لرزانم دیدم

و برق چشمانت را

              روی بوم قرمز کشیدم

وقتی صبح شد

        موهای سپیدم را

         درون چشمان دختران بی شماری دیدم...