درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
مرد شدن و البته بودن سخته!

مَرد

 

مرد ، می خواست اشارتگر راهنمایی باشد

خداوند گفت : ستاره شو

او در آسمان ها جای گرفت

درخشید

با صلابت و نرم نرمک چشمک می زد

را جویان را به صدق اشارت می کرد

اما...

گاه او را با هزاران هزار ستاره دیگر اشتباه می گرفتند

تندتر از پیش چشمک زد

تا شاید

تا شاید به را خویش بازگردند

زمان می گذشت

ستاره بودن خطای بسیار داشت

چه بسیار کسانی که ستاره اش به اشتباه انداخته بود

و شاید تباهشان...

مرد به خدا گفت : روشن تر از پیشم گردان

خداوند اندیشید؟

نمی دانم!

باز اصرار کرد...

خداوند خاموش بود و می درخشید

خداوند گفت : خورشید شو

او صبحگاهان پرده تاریک شب را درید

همه ستارگان را در نور خویش محو کرد

همه جا روشن شد

گویی دیگر هیچکس به راه اشتباه نمی رفت

دیگر روشن ترین مخلوق در بین زمینیان بود

می تابید و مسرور بود

شادمان از کارش

تلاشش

و امیدی که می تاباند

بی هیچ چشم داشت

زمان سپری می شد و خدا با دقت می نگریست

اما

شیرینی روشنی اش ، تلخی دو چیز را تاب نیاورد

گمراهی مردمانی که در اوج نور به خطا می رفتند

و او خورشید بود و نور بود و همین!

روز های زیادی که غروب کرده بود

غروب یعنی تاریکی

یعنی نابودی

یعنی تجلی دوباره ظلمت

یعنی...

و او خورشید بود و تاریکی بود و همین!

مرد به خدا گفت : روشن تر از پیشم کن

خدا اندیشید!

مطمئنم!

خداوند نورش را ستاند

آه...

خداوند گفت : مرد شو!

و او مرد شد!

و خداوند خندید...