درباره من
کرمانج

سلام. همانطور که از نام درج شده در انتهای واژه های شناور این صفحه پیداست،‌کرمانج بودن هویت من است و من خود را به آن می شناسم. چند سالیست که با شعر درگیرم‌، با اینکه آیا شعر در این جامعه آنچنان کارکردی دارد؟ آیا شعر باید در خدمت مسائل جامعه باشد؟ و دقیق تر اینکه آیا مردمی که سال هاست هر روز فریب خورده اند و بازیچه بوده اند ، بار دیگر شعر می خوانند وشاعرانه زندگی می کنند؟ هیچگاه ادبیات و به خصوص شعر تا این اندازه برایم جدی نبوده است. و بی شک در جامعه ای که بسیاری از مردمش هر صبح به امید خفتن بیدار می شوند ، انگیزه داشتن وجدی بودن خود شعر است. ممنون که به شهر ما سر می زنید و گاهی اگر زمان ودیگر ملزومات براه بود نظر می دهید...
بایگانی
صفحات اختصاصی
خیلی ها مثل من

 نگاه کن...

 

 

نگاه کن

نگاه کن

به آیینه ای که تصویرش

 زنگار­های آه است و افسوس

به رودآبه­ای که موسیقی اش

 هق هقِ درد است واندوه

نگاه کن

به من

و به تنهایی من

که در آن می پیچد

هلهلهء میلادِ جوانی­ام

و نفرین بر آستانهء پیری­ام

نگاه کن

به دومین بهارِ پس از بیست سالگی­ام

به درد مشترک من و تنهایی­ام!

به دردی که در برهنه ترین ثانیه­های آزادگی­ام

تازیانهء هیچ بودن

                      می نوازدم...

نگاه کن

به امتداد دوردست ترین اندیشه هایم

نگاه کن که آفتاب

در بلندای اندیشه­هایم

تا ابد 

در غروب لانه کرده است!

نگاه کن

به من

به نسل سوخته از انجمادِ شورِ عشق

به نسل مانده در انحنایِ پیچاپیچِ قوس حق!

نگاه کن

به زندگی

به زندگی من

به روز و شب

به تیک تیک ثانیه شمار ساعتم

و لحظه لحظه­های مرگ زندگانی­ام

نگاه کن

به عابری به راه نور

که چوب جبر این زمان

و چوب جبر این مکان 

شکسته­ ام  

به پای این سیاهی کبود!

خدای من

             نگاه کن...