شب آخر

 

امشب

سیصد و شصت و پنجمین شبی ست

که با ترس به اتاقم می آیم

شلوارکم را می پوشم

چراغ را خاموش می کنم

و زیر پتو می خزم

پشت به قفسه ی گردویی

رو به آتش بخاری

سینه ام انباشته از گلهای رنگ رنگیست

که بذرش را لای کتابهایم یافته بودم

سرم آشوب شعله هایست

که جرقه اش را از چشم های تو

و هیزمش را از خانه آدم آورده ام

می ترسم از گلهای رنگارنگ...

و خودم را در شعله ها خواهم سوخت

تا فراموش کنم

روزی

واژه واژه ی وجودم

گلدانهایی بود رنگ به رنگ

/ 10 نظر / 33 بازدید
جواد ایزانلو

سلام وبلاگ فوق العاده زیبایی داری اگه مایل به تبادل لینک هستید خبر بدین منتظرم وبلاگ کرمانج

حسین تقدیسی

سلام کردمردی که شدید شاعری و شاکی.نمی دانم چرا همیشه دوست دارم شعری تازه از تو بشنوم.به تعداد همان 365 شبانی که چراغ را خاموش کرده ای و به ازدحام کوچه ی خوشبخت می نگری! مطمئنا،اقیانوس آرامی هستی که اگر به امواج فکر کنی در تو سونامی ای اتفاق می افتد.

کرمانج

سلام استاد تقدیسی. شعری تازه؟ چشم... روژ باش

مهر

[خنثی]

دوآبی

ساده بگوماهم بفهمیم.برای ترجمه اش پیش کی برم؟

محمدحسين

"شلوارکم را می پوشم" به نظرم اينجاش اصلاً همخواني نداره با بقيه شعر. "سینه ام انباشته از گلهای رنگ رنگیست که بذرش را لای کتابهایم یافته بودم"[لبخند]

پناهگاه

سلام شاعر ممنون از لطفت.منم لذت بردم از کارات... شاد باشی

ججوجان

[قلب]