می توان

می­توان...

 

به آخرین ستاره گفتم:

"  روز من ، چو شام تو ، فرو شود در این زمان!

  تو در تمام شب چه کرده­ای در آسمان؟

برای آسمان که نه!

برای کل کهکشان

چه کرده­ای در این زمان؟"

ستاره کز نگاه من

به منتهای عالمم

رسیده بود، لب گشود:

" حضور من

در اوج شب

به چشم تو رضایت است

و پرسشت نشانه شهامت است

شهامتی که ضامن ، هزار و یک رسالت است"

شب بلند شهرهای کهکشان

سحر نشد،

مگر به کار مردمانشان

 

فروغ این ستارگان

نه روشنای نورشان

که از نهایت شب است

شبی که تا طلوع فجر

قدم قدم عبادت است

چو سایه کلاه شاه

همان که نقش کهنه جهالت است

زپیش روی آفتاب

همان که ذره ذره زلالِ این وجود ماست

به کوشش اشاره­های کوچک نوای ما

فرو شود

به گوشهء محافلِ پر از فریب و زهد، نمایشان

قسم به حرمت بیان

که می توان قدم نهاد

به کهکشان دوستی

به نردبان روشنی

و دیگر آنکه

                     می توان...

/ 1 نظر / 6 بازدید
سارا

باورم نمیشه شعرایی رو که برای خوندنشون باید از هفت خوان رستم میگذشتم حالا ایجا میبینم.واقعا بهت تبریک میگم و برات آرزوی موفقیت بیش ازپیش دارم.