دوتار

 

 

تصور کن

 

         پل می زنی به سال های دور

 

پیچاپیچی محو در غبار ثانیه های پر ز نور

 

و دره ای دهشتناک تر از غروب جمعه های خزیده در سکوت

 

                                                                  پشت روی و پیش روت!

 

 

تصور کن

 

    آن روز سخت را

 

        و بگو مرا در آن برهوت

 

                        چه چیز آرام خواهد کرد؟

       

 

 

        چیزی جز نوای دوتار تو؟!

٢٢/۴/١٣٨٩

 

 

/ 11 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا عاشوری

سلام. افتخار نصیبمون شد و سر زدیم ولی جدا لذت بردم هرچند گله مندم که چرا در یادداشت ها و ایمیل های گاه به گاه بی نصیب می مونم. بدقولی خودمم یادمه ها!!!!!!!!!!!!! بازهم بنویس.

رهگذر

سلام گاهی آرامش تو دو قدمیت هست و تو نمیخوای ببینیش. شاید مثل وقتی که پرواز پرستوها رو نمیخوای باور کنی یا تنهایی کلاغ رو! موفق باشی

جواد کلیدری

سلام دوست من خوشحالم که هنوز به یادم می آوری. شعرت را خواندم و لذت بردم. به نظرم خیلی وسواسی در انتخاب لغت نداری و اولین واژه ها را به استخدام شعر در می آوری. ببین عزیزم در ابتدای شعر، اگر همان « تصور کن » را حذف کنی، چه اشکالی ایجاد می شود؟ به نظر من که هیچ. ببین این مشکل تقریبا همه ی ماست اما در افراد مختلف، شدت و ضعف دارد، بعضی ها بیشتر رعایت می کنند و بعضی کمتر. شاد باشی

محمدحسین

یه ذره تناقض نداره "پر ز نور" و "دهشتناک تر از ..."؟ نمیشه با نور احساس سختی و دهشتناکی کرد به نظر من؟ یه زحمتی بکش تعداد پست ها نمایش داده شدت رو کم کن، مثلن 5 تا. این جوری از نظر قواعد وبلاگ نویسی بهتره

سید مهدی موسوی

ممنونم از لطف بسیارت شرمنده می کنی لینک تو نیز پیشاپیش اضافه شد...

رهگذر

سلام خوبه که این روزا به من سر نمیزنی دلم گرفته و به اندازه پهنای آسمون ابر میخواهم برای باریدن و به اندازه مهربانی سیمرغ بال میخواهم برای پریدن و من چقدر این روزها با خودم غریبه ام و من چقدر این روزها شانه برای آرام گرفتن کم می آورم و من چقدر این روزها دلزده ام از همه چیز و من این روزها چقدر دلم میخواهد سکوت کنم و من این روزها دیگر از من بودم خسته ام دلم تنهایی میخواهد یک وجب تنهایی مهمانم میکنی؟